تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

 

کسی در گوش من نشسته و

 

فریاد می‌زند

 

در زندگی‌ات به دنبال فرشته نباش

 

تو خود فرشته باش

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت19:6توسط لیلا و سمانه |
 

جمعه اول ماه رجب است.(آخ جون )خدا جون مرسی که به من اجازه

 دادی زنده باشم و یک بار دیگه این ماه قشنگتو ببینم.آخه من عاشق ماه

 های رجب و شعبان و رمضان هستم.(خودمم در ۹ رجب به دنیا

اومدم)خدا کمکم کنه بتونم تو این ماها یه کمی خودمو اصلاح کنم و بهتر

 بشم از همتون التماس دعا دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت1:20توسط لیلا و سمانه |
هر وقت سنگی جلوی پایت افتاد...........

 

به بالای اون برو و از بالای اون به دور دستها نگاه کن

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت22:51توسط لیلا و سمانه |
 

خداوند نه برای خورشید و نه برای ماه،

 بلکه بخاطر گلهایی که برایمان می فرستد ،

چشم به راه پاسخ است."

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت0:59توسط لیلا و سمانه |

 

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

 

میگذشت از توی کوچه دوره گرد

 

دوره گردم دار قالی میخرم

 

دست اول جنس عالی میخرم

 

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

 

کاسه و ظرف سفالی میخرم

 

اشک در چشمان بابا حلقه زد

 

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

 

اول سال است نان در سفره نیست

 

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

 

بوی نان تازه هوش از ما ربود

 

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

 

چهره اش دیدم که لک برداشته

 

دست خوش رنگش ترک برداشته

 

سوختم دیدم که بابا پیر بود

 

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

 

باز آواز درشت دوره گرد

 

پرده ی افکار را پاره کرد

 

دوره گردم دار قالی میخرم

 

دست اول جنس عالی میخرم

 

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

 

کاسه و ظرف سفالی میخرم

 

خواهرم بی روسری بیرون دوید

 

آی آقا سفره ی خالی میخری

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت19:57توسط لیلا و سمانه |
 

کهنه فروش داد میزد..............اسباب کهنه می خریم .............چراغ شکسته

 

می خریم .........بی اختیار داد زدم..........کهنه فروش قلب شکسته می خری؟؟؟؟

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت14:32توسط لیلا و سمانه |
 

آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي،

 

 که از بودن با آنها لذت مي بريد،

 

 اما به جايي نمي رسيد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت14:1توسط لیلا و سمانه |
 

آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،


تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد


به
مادرم که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

 

مامانم عزیزم ،گلم،عمرم،امیدم،عشقم،همه زندگیم، نفسم، جیگرم، عسلم،طلا،

 

ناناز،قربونت برم روزت مبارک

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت21:9توسط لیلا و سمانه |

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

 

بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت18:54توسط لیلا و سمانه |

 

 

التماس به خدا شجاعت است

 

          اگر بر آورده شود رحمت است

 

              اگر بر آورده نشود حکمت است

 

 

 

التماس به خلق خدا ذلت است

 

          اگر بر آورده شود منت است

 

           اگر بر آورده  نشودخفت است

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت20:4توسط لیلا و سمانه |

 

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد

 اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور

شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل

تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم

 مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست

 اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت16:58توسط لیلا و سمانه |
 

 

شب در کارنامه ي سياه زندگي اش چه کرده است که افتخار گرفتن اين

 

 همه ستاره را دارد

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت1:55توسط لیلا و سمانه |

 

یه خاطره دیگه جا افتاد

 

یه روز سر زنگ ادبیات (پیش) بودیم که زنگ مانور زلزله زدن .هیچکی از

 

خودش عکس العملی نشون نداد و دبیرمونم  همین طوری داشت  واسه خودش درس

 

می داد که یه دفعه در کلاس باز شد و مدیر مدرسمون مثل جن ظاهر شد. در

 

یک چشم به هم زدن همه زیر میزا بودن و زهرا داد می زد زلزله اومد ...زلزله

 

اومد  (مدیرمونو می گفت)همه داشتیم زیر میز می خندیدیم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت0:5توسط لیلا و سمانه |

 

این چندروزه که بچه مدرسه ای هارو می بینم یاد دوران مدرسه خودم افتادم.چه دورانی

 

بود مخصوصا سه سال آخر(دوم،سوم،پیش).یاد اون اکیپ ده  نفرمون: مهناز(یکی یدونه )

 

،فاطمه(فیزیکدان منطقه)،سهیلا(خانم خوشگله)معصومه(بغل دستی نازنینم)،مریم(ملقب به

 

ماری با مرام و با معرفت)صبری(فلفل نبین چه ریزه )مریم (درسخون)نسرین(دوست خوب

 

جنوبی مون که معلما رتبه تک رقمی براش پیش بینی می کردن اونم روی همرو سفید

 

کرد!!!) و از همه مهمتر زهرا (شیطون و بلا).الان همشون در حال تحصیلن مهناز و سهیلا

 

و صبری معماری می خونن، فاطمه علوم کامپیوتر، نسرین که دوسال بیشتر با هم نبودیم از

 

بچه های خوب جنوب که فکر کنم الان داره مهندسی کامپیوتر می خونه تو یکی از  شهرای

 

جنوبی ماشالله انقدر شیطون بود از دیوار کلاس می رفت بالا. ماری مهندسی صنایع، مریم

 

 عمران ،زهرا هم به جرگه متاهلین پیوست!وای خدا چه خاطراتی که با هم نداریم.یادش

 

بخیر پیش دانشگاهی هممون با اتوبوس بر می گشتیم ردیف آخر رو سندشو زده بودن به نام

 

 ما چقدر که هرو کر نمی کردیم.یادش بخیر اون روزی که من و نسرین پرت شدیم وسط

 

اتوبوس ساعت من بندش کنده شد.یاد اون تیپ هامون و گیر دادن مدیرمون!اون نانهایی که

 

 می خریدیم وخالی خالی می خوردیم(ای گشنه های بد بخت) وقتی که همه تعطیل می شدن و

 

 ما می موندیم مدرسه برای کلاسهای اضافه .یاد اون روز بدی که سر کلاس دیفرانسیل بودیم

 

 و همه شاد و آقای منصوری یکی یکی مارو میبرد پای تخته و هرکی میومد دستشو با مانتو

 

 مقنه دیگری پاک می کرد تا نوبت ماری شد و وقتی رفت لباساشو تمیز کنه خندان رفت و

 

گریان برگشت.(خبر داده بودن پدرش فوت کرده)وای چه روز بدی بود.یاد اون

 

کلاسهای اضافه حسابان به خیر که غروبها که می خواستم بریم کلاس انگار می خواستیم بریم

 

 سالن مد!بعدشم بعد کلاس زهرا و سهیلا می پریدن می رفتن ماست چکیده(ماست کیسه ای)از

 

 نوع موسیرش با نون بربری می خریدن و میاوردن عصرونه می خوردیم. که یه روزم

 

سرایدار مدرسه مارو با جارو انداخت بیرون !یاد اون سوغاتی که بچه ها رفته بودن از

 

مشهد آورده بودن(شرمنده یه بسته بد بو خریده بودن)وسر زنگ حسابان  همینکه خانم شرفی

 

 داشت از پله ها میومد پایین جلو در کلاس زدن و کلاس منحل شد! یاد یه خاطره دیگه افتادم

 

که از گفتنش معذورم(آخه خیلی افتضاحه) فقط همینو می گم که سر زنگ عربی بود تا بچه ها

 

 به یاد بیارن چی بود.(اگه میدیدنمون اخراجی رو شاخش بود)!.یاد اذیت کردنهای معلم ها

 

(البته چون ما از بچه های زرنگ مدرسه بودیم با معلمهامون دوست بودیم).یاد اون صف

 

وایستادن های اجباری پیش تو اون سرما .و خاطرات مشهد.احضار شدن به دفتر. یاد اون

 

سمنوهایی که زهرا دم عید می یاورد(چقدر خوشمزه بود منم که عاشق سمنو). وای یه چیزی

 

که تازه  یادم افتاد اون زبون و لهجه ای که اختراع کرده بودیم چه قدر می خندیدیم هیچکی

 

نمی فهمید چی می گیم .یاد عشق و عاشقی های هر چند وقت یکبار زهرا ................

 

واقعا یادش بخیر.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت4:23توسط لیلا و سمانه |
 

در میان هر سیب دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نا محدود

 

چیستانی ایست عجیب دانه باشید نه سیب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت22:25توسط لیلا و سمانه |
 

پروردگارا
 
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت20:56توسط لیلا و سمانه |
 

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال ،

بنگر که چگونه می افتی ، چون برگی زرد یا سیبی سرخ

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت1:30توسط لیلا و سمانه |
 

هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد:

 امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت22:29توسط لیلا و سمانه |

 

هر وقت ناامید شدی یادت باشد که تاریک ترین ساعت شب نزدیک

 ترین لحظه به زمان طلوع خورشید است  

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت2:37توسط لیلا و سمانه |
 

 

چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

 

 چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

 

 پيله ات را بگشا ،

 

تو به اندازه يک پروانه زيبايي

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت15:49توسط لیلا و سمانه |
 

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست؛

 ريشه هم هرگز اسير باد نيست

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت2:4توسط لیلا و سمانه |
 

 

زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت10:30توسط لیلا و سمانه |
 

 

دوستان من کجا هستند؟ روز هاشان پرتغالی باد!

 

 

سلام

 

بچه ها من خیلی دوست دارم دوستان کلاس اول ابتداییم رو پیدا کنم.

 

بچه های دبستان شهید محلاتی سال 72 نام معلم خانم قنبرزاده. چون من

 

 در دوران دبستان مدرسه ام رو عوض کردم و از اون مدرسه رفتم

 

الان خیلی دوست دارم بدونم بچه ها الان چه کار می کنن .تنها دوستی

 

که باهاش ارتباط دارم از اون دوران پریا سیاهی است .اسم چند تا از

 

دوستانی که یادمه : آناهیتا حسن زاده-میترا مرادی-شمیم مرتضوی-

 

نیلوفر قربانی-زهرا قهرمانی-منصوره عطا خانی-مونا صادقی-زهرا

 

الماسی-سحر محسنی- شیما حسین زاده- این دوستان رو هم فامیلیاشون

 

یادم رفته : حدیث....-سودا.....-پیمانه....-

 

چندتا از دوستای کلاس سومم :نسیم اجاقلو- بهاره فراهانی-فاطمه خوش

 

طینت-راحله امین پور

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت11:12توسط لیلا و سمانه |
 

 

بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند.

 

 

   هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت14:7توسط لیلا و سمانه |
 

مردم برای آمدن باران دعا می کردند غافل از اینکه

 

خدا در فکر کودکی است که چکمه هایش سوراخ است...!!!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت1:0توسط لیلا و سمانه |
 

 

زهرای عزیزم خواهر گلم تولدت مبارک

 

copyright by:orchid.blogfa.com

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت22:2توسط لیلا و سمانه |
 

 

امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است.

هيچ وقت براي يك تصميم خوب دير نيست.

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت0:3توسط لیلا و سمانه |
 

 

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت20:40توسط لیلا و سمانه |
 

 

ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت12:14توسط لیلا و سمانه |
 

زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستوها

نيست... مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ ...که بدانيم پس از خواب زمستاني

خاک... نفس سبزبهاري جاريست

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت1:15توسط لیلا و سمانه |