کسی در گوش من نشسته و
فریاد میزند
در زندگیات به دنبال فرشته نباش
تو خود فرشته باش
جمعه اول ماه رجب است.(آخ جون )خدا جون
مرسی که به من اجازه
دادی زنده باشم و یک بار دیگه این ماه قشنگتو ببینم.آخه من عاشق ماه
های رجب و شعبان و رمضان هستم.(خودمم در ۹ رجب به دنیا
اومدم)خدا کمکم کنه بتونم تو این ماها یه کمی خودمو اصلاح کنم و بهتر
بشم از همتون التماس دعا دارم![]()
به بالای اون برو و از بالای اون به دور دستها نگاه کن
خداوند نه برای خورشید و نه برای ماه،
بلکه بخاطر گلهایی که برایمان می فرستد ،
چشم به راه پاسخ است."
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از توی کوچه دوره گرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ی افکار را پاره کرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا سفره ی خالی میخری
کهنه فروش داد میزد..............اسباب کهنه می خریم .............چراغ شکسته
می خریم .........بی اختیار داد زدم..........کهنه فروش قلب شکسته می خری؟؟؟؟
آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي،
که از بودن با آنها لذت مي بريد،
اما به جايي نمي رسيد.
آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،
تقدیم به آنی که
به مادرم که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

مامانم عزیزم ،گلم،عمرم،امیدم،عشقم،همه زندگیم، نفسم، جیگرم، عسلم،طلا،
ناناز،قربونت برم روزت مبارک
یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
التماس به خدا شجاعت است
اگر بر آورده شود رحمت است
اگر بر آورده نشود حکمت است
التماس به خلق خدا ذلت است
اگر بر آورده شود منت است
اگر بر آورده نشودخفت است
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد
اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور
شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل
تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم
مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست
اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
شب در کارنامه ي سياه زندگي اش چه کرده است که افتخار گرفتن اين
همه ستاره را دارد
یه خاطره دیگه جا افتاد
یه روز سر زنگ ادبیات (پیش) بودیم که زنگ مانور زلزله زدن .هیچکی از
خودش عکس العملی نشون نداد و دبیرمونم همین طوری داشت واسه خودش درس
می داد
که یه دفعه در کلاس باز شد و مدیر مدرسمون مثل جن ظاهر شد. در
یک چشم به هم زدن همه زیر میزا بودن و زهرا داد می زد زلزله اومد ...زلزله
اومد
(مدیرمونو می گفت)همه داشتیم زیر میز می خندیدیم.![]()
این چندروزه که بچه مدرسه ای هارو می بینم یاد دوران مدرسه خودم افتادم
.چه دورانی
بود مخصوصا سه سال آخر(دوم،سوم،پیش).یاد اون اکیپ ده نفرمون: مهناز(یکی یدونه )
،فاطمه(فیزیکدان منطقه)،سهیلا(خانم خوشگله)معصومه(بغل دستی نازنینم
)،مریم(ملقب به
ماری با مرام و با معرفت)صبری(فلفل نبین چه ریزه )مریم (درسخون)نسرین(دوست خوب
جنوبی مون که معلما رتبه تک رقمی براش پیش بینی می کردن اونم روی همرو سفید
کرد!!!![]()
) و از همه مهمتر زهرا (شیطون و بلا).الان همشون در حال تحصیلن مهناز و سهیلا
و صبری معماری می خونن، فاطمه علوم کامپیوتر، نسرین که دوسال بیشتر با هم نبودیم از
بچه های خوب جنوب که فکر کنم الان داره مهندسی کامپیوتر می خونه تو یکی از شهرای
جنوبی ماشالله انقدر شیطون بود از دیوار کلاس می رفت بالا. ماری مهندسی صنایع، مریم
عمران ،زهرا هم به جرگه متاهلین پیوست!وای خدا چه خاطراتی که با هم نداریم.یادش
بخیر پیش دانشگاهی هممون با اتوبوس بر می گشتیم ردیف آخر رو سندشو زده بودن به نام
ما چقدر که هرو کر نمی کردیم.یادش بخیر اون روزی که من و نسرین پرت شدیم وسط
اتوبوس ساعت من بندش کنده شد
.یاد اون تیپ هامون و گیر دادن مدیرمون!اون نانهایی که
می خریدیم وخالی خالی می خوردیم(ای گشنه های بد بخت) وقتی که همه تعطیل می شدن و
ما می موندیم مدرسه برای کلاسهای اضافه .یاد اون روز بدی که سر کلاس دیفرانسیل بودیم
و همه شاد و آقای منصوری یکی یکی مارو میبرد پای تخته و هرکی میومد دستشو با مانتو
مقنه دیگری پاک می کرد تا نوبت ماری شد و وقتی رفت لباساشو تمیز کنه خندان رفت و
گریان برگشت.(خبر داده بودن پدرش فوت کرده)وای چه روز بدی بود![]()
.یاد اون
کلاسهای اضافه حسابان به خیر که غروبها که می خواستم بریم کلاس انگار می خواستیم بریم
سالن مد!بعدشم بعد کلاس زهرا و سهیلا می پریدن می رفتن ماست چکیده(ماست کیسه ای)از
نوع موسیرش با نون بربری می خریدن و میاوردن عصرونه می خوردیم. که یه روزم
سرایدار مدرسه مارو با جارو انداخت بیرون
!یاد اون سوغاتی که بچه ها رفته بودن از
مشهد آورده بودن(شرمنده یه بسته بد بو خریده بودن)وسر زنگ حسابان همینکه خانم شرفی
داشت از پله ها میومد پایین جلو در کلاس زدن و کلاس منحل شد! یاد یه خاطره دیگه افتادم
که از گفتنش معذورم(آخه خیلی افتضاحه) فقط همینو می گم که سر زنگ عربی بود تا بچه ها
به یاد بیارن چی بود.(اگه میدیدنمون اخراجی رو شاخش بود
)!.یاد اذیت کردنهای معلم ها
(البته چون ما از بچه های زرنگ مدرسه بودیم با معلمهامون دوست بودیم).یاد اون صف
وایستادن های اجباری پیش تو اون سرما .و خاطرات مشهد.احضار شدن به دفتر. یاد اون
سمنوهایی که زهرا دم عید می یاورد(چقدر خوشمزه بود منم که عاشق سمنو
). وای یه چیزی
که تازه یادم افتاد اون زبون و لهجه ای که اختراع کرده بودیم چه قدر می خندیدیم هیچکی
نمی فهمید چی می گیم .یاد عشق و عاشقی های هر چند وقت یکبار زهرا
................
واقعا یادش بخیر.
در میان هر سیب دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نا محدود
چیستانی ایست عجیب دانه باشید نه سیب

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال ،
بنگر که چگونه می افتی ، چون برگی زرد یا سیبی سرخ
هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد:
امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم.
هر وقت ناامید شدی یادت باشد که تاریک ترین ساعت شب نزدیک
ترین لحظه به زمان طلوع خورشید است
چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟
پيله ات را بگشا ،
تو به اندازه يک پروانه زيبايي
زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست؛
ريشه هم هرگز اسير باد نيست
زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست
دوستان من کجا هستند؟ روز هاشان پرتغالی باد!
سلام
بچه ها من خیلی دوست دارم دوستان کلاس اول ابتداییم رو پیدا کنم.
بچه های دبستان شهید محلاتی سال 72 نام معلم خانم قنبرزاده. چون من
در دوران دبستان مدرسه ام رو عوض کردم و از اون مدرسه رفتم
الان خیلی دوست دارم بدونم بچه ها الان چه کار می کنن .تنها دوستی
که باهاش ارتباط دارم از اون دوران پریا سیاهی است .اسم چند تا از
دوستانی که یادمه : آناهیتا حسن زاده-میترا مرادی-شمیم مرتضوی-
نیلوفر قربانی-زهرا قهرمانی-منصوره عطا خانی-مونا صادقی-زهرا
الماسی-سحر محسنی- شیما حسین زاده- این دوستان رو هم فامیلیاشون
یادم رفته : حدیث....-سودا.....-پیمانه....-
چندتا از دوستای کلاس سومم :نسیم اجاقلو- بهاره فراهانی-فاطمه خوش
طینت-راحله امین پور
بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند.
هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود.
اللهم عجل لولیک الفرج
مردم برای آمدن باران دعا می کردند غافل از اینکه
خدا در فکر کودکی است که چکمه هایش سوراخ است...!!!
زهرای عزیزم خواهر گلم تولدت مبارک

امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است.
هيچ وقت براي يك تصميم خوب دير نيست.
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستوها
نيست... مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ ...که بدانيم پس از خواب زمستاني
خاک... نفس سبزبهاري جاريست

